فريد الدين العطار النيسابوري
380
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
كاشكى حلقم بريدندى به تيغ * وز دلم گم گشتى اين درد و دريغ خالقا ! جانم درين حيرت بسوخت * پاى تا فرقِ من از حسرت بسوخت من ندارم طاقت و تابِ فراق * چند سوزد جانِ من در اشتياق جان من بستان ، به فضل ، اى دادگر * زان كه من طاقت نمىدارم دگر . » همچنين مىگفت تا خاموش شد * در ميان خامُشى بيهوش شد عاقبت پيك عنايت در رسيد * شكر ما بعدِ شكايت در رسيد چون ز حد بگذشت دردِ پادشاه * بود پنهان آن وزير آن جايگاه شد بياراست آن پسر را در نهان * پس فرستادش برِ شاهِ جهان آمد از پرده برون چون مه ز ميغ * پيشِ خسرو رفت با كرباس و تيغ در زمين افتاد پيشِ شهريار * همچو باران اشك مىباريد زار چون بديد آن ماه را شاهِ جهان * مىندانم تا چه گويم اين زمان شاه در خاك و پسر در خون فتاد * كس چه داند كاين عجايب چون فتاد هر چه گويم بعد ازين نا گفتنىست * درُ چو در قعر است هم ناسُفتنىست شاه چون يافت از فراقِ او خلاص * هر دو خوش رفتند در ايوانِ خاص